دگر توان سرودن توان گفتن نیست
توان غربت و تکرار سرد ماندن نیست
قلم به دست کبودم هنوز می لرزد
دگر چه حس نوشتن ؟ که حس خواندن نیست


تمام مردم شهر از طلوع میترسند ، همه کنار نوای رحیل خوابیدند
کسی به خواب شقایق دگر نمی آید ، کسی به فکر رهایی ، به فکر رستن نیست


دگر ترانه ماندن غریب و بی معناست
نوای منتظران پر ز سوز حسرت هاست
میان زمزمه صاحب الزمانی ما
دگر امید رسیدن به صاحب دل نیست


دگر تمامی مردم اسیر و حیرانند
همه سکوت غریبانه ای به تن دارند
پی خود و پی دنیای بسته خویشند
دگر کسی پی نام نیک بودن نیست


کسی برای رسیدن دگر نمی میرد
کسی به دست اجابت دگر نمی نگردد
بهشت یاد شهیدان دگر مه آلود است
به نردبان حقیقت دگر امیدی نیست


دلم چه بیتاب است ... خدای بی همتا
دگر خودت برسان صاحب دل مارا

نوشتن دیدگاه


30 شهریور 1393 11:04
127